تبليغاتX
ماه شب
خود را به سوي ماه افكنيد حتي اگر خطا كنيد ميان ستارگان خواهيد نشست

 

 

 

 

 

Curved Down Ribbon: به نام خدا 

 


اموزش مقدماتي ورد براي كاربران مبتدي

 

بخش اول :

   چگونه تايپ كنيم؟

براي تايپ يك موضوع يا يك مقاله كاربر نياز دارد تا با صفحه كليد كار كند پس بايد تجربه ي كافي را در اين زمينه داشته باشد .

براي تايپ فقط كافيست بر روي صفحه كليد خود خوب بنگريد.الان متوجه ميشويد كه دو كلمه برامده تر از ديگر كلمات هستند اين دو كلمه عبارتند از
:(
(Fو((J كاربر بايد براي تايپ از هر دو دست خود استفاده كند ...

 

بخش دوم :

   تايپ ده انگشتي

براي تايپ ده انگشتي فقط كافيست انگشت اشاره ي دست راست  خود را  بر رو F و انگشت اشاره دست چپ را بر روي J قرار دهيد.

نكته:اگر انگشتي نزديك به دوكلمه است بايد همان انگشت بلند شود و كلمه را فشار دهد مثلا انگشت اشاره ي شما روي F قرار دارد شما در همين لحظه ميخواهيد حرفH را تايپ كنيد براي حرف H بايد از همين انگشت استفاده شود اگر شما از انگشت ديگري استفاده كنيد خوب مسلما سرعت تايپتون گرفته ميشود.

پس اگر در تايپ  يك انگشت نزديك به دو كلمه  بود بايد ان انگشت بلند شود و ان كلمه را فشار دهد.

 

تمرين:

كاربر گرامي حروف الفباي انگليسي را ازAتاZ تايپ كن .سعي كن اگه حرفي اشتباه شد ان را به وسيله ي Backspace پاك كني براي فاصله دادن بين كلمات انگشت شصت خود را بر روي space قرار بده :space bar بزرگترين دكمه در صفحه كليد گفته ميشود.   

 

 

 

 

تهييه و برنامه ريزي توسط اسماعيل

Powered by esmail.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 18:59  توسط اسماعيل   | 

 عاشقانه 

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:25  توسط اسماعيل   | 

اگر دوست داريد داخل

بزرگترین گروه شاعران پارسی زبان

عضو شويد كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:17  توسط اسماعيل  

رحم کن بر من خاکی رحم کن

الهی و ربی من لی غیرک

تا کی دلت از چرخ ، حزین خواهد بود

با محنت و درد همنشین خواهد بود

خوش باش که روزگار پیش از من و تو

تا بود ، چنین بود و چنین خواهد بود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:30  توسط اسماعيل   | 

در من بپيچ وُ شكل همين گردبادها
با من برقص ،ظهر و شب و بامدادها

تنهاترين مسافر اين شهر خسته ام
ناباورانه رفته ام آري زِ يادها

سيمرغ وُ بيستون وُ تب تيشه در غزل
هي شعله مي كشند درونم نمادها

آه اي خداي معجزه ي شاعرانه ام
خط مي زنند بي تو تنم را مدادها!

خوش كرده ام تمام دلم را به عشق تو
زخمي نزن به پيكر اين اعتماد ها

لب گريه هاي منجمدم را نظاره كن
پس كي؟بگو نمي رسي آيا به دادها؟

بايد براي آمدن تو دعا كنم
تا لحظه ي اجابت اين وان يكادها

با اين همه تو دوري وُ آري نمانده است
چيزي به غير خاطره در ذهن بادها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:22  توسط اسماعيل   | 

من نیستم! تو هستی! باران و باد هست

آواره گرد کوی خیابان زیاد هست

من نیستم تمام جهان هست تا ابد

از من به قدر خاطره ای تلخ یاد هست

من نیستم که دور زنم دور دور تو

اما هنوز چند نفس گردباد هست

یعقوب را به کلبه ی احزان رها مکن

یوسف! عزیز مصر در این جا زیاد هست

شاید قرار نیست! که من نیستم ولی

آواره گرد کوی و خیابان زیاد هست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط اسماعيل   | 

قسم به شور شکفتن قسم به حال تغزل

قسم به حس شگفتی که کرده در غزلم گل

دو باره آمده ام تا که پا برهنه برقصم

به روی طاقت زخمی ، شکسته های تحمل

در این میانه پائیز مرا چه حال شگفتی است

شبیه فصل بهارم دچار حس تحول

نشسته ام که ببارد دو باره شعر و شکوفه

نشسته ام که بریزد به دامنم گل و سنبل

همیشه گر چه عبث باز در انتظار عبورم

 عبور فاصله هایی که رد نمی شود از پل

بهار آمده اما چرا نیامدی ای گل

 چرا همیشه بهانه ، چرا همیشه تعلل ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:23  توسط اسماعيل   | 

شعر روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود در همه عالم گشتم و عاشق نشدم تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!! عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند. به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند. گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم.....چندوقتي است كه به تو ميانديشم به تو اري به همان منظر دور......به همانسبز صميمي به همان باغ بلور کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد -----------
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط اسماعيل   | 

آیا تا به حالدقت کرده اید مه بعضی افراد بدون توجه به مسائل و شمکلات , چقدر در سر زندگی و شاد بودن توانا

 هستند؟ تحقیقات نشان می دهد این حالت ذاتی یا خدادادی نیست بلکه یک مهرت است که این افراد ان را در

 خود پرورش داده اند . شما هم اگر بخواهید می توانید این مهارت را کسب کنید و زندگی خود را لبریز از شادی و

 نشاط سازید.

اشخاص شاد با زندگی همراهی می کنند.!!!

هر کسی تقدیری در زندگی دارد و این به عهده خودش است که با قسمت خود بجنگد یا با آن همکاری کند اما ایا

 این حرف به این معنی است که با قسما خود بجنگند یا با آن همکاری کند. اما ایا این حرف به این معنی است که

 فرد باید دراز بکشد و بگذارد زندگی روند خود را طی کند؟

مسلما نه! در عوض می تواند روشی در پیش گیرد که به بهترین وجه ممکن با مسایل مواجه شود و حداکثر تلاش

 خود را در این زمینه نشان دهد در ان صورت متوجه راه های جدیدی می شود و با کشف آن ها انرژی تازه ای

 کسب می کند . زندگی می خواهد شخص , تقدیر و سر نوشت خود را بفهمد آیا ترجیح نمی دهید به جای جنگ

 با زندگی کنار بیایید؟

اشخاص شاد فقط مثبت نمی اندیشند بلکه مثبت عمل می کنند.

مثبت اندیشی مسلما جای خودش را دارد. برای شاد بودن باید افکار خود را عوض کنید. اما منتظر از راه رسیدن

 احساسات نباشید. اشخاص دارای قدرت کنترل مستقیم بر چگونه عمل کردن و چگونه اندیشیدن خود هستند.

 اگر می خواهید شخص شادتری باشید , شادمانه تر عمل کنید. اگر می خواهید شخص مهربان تر و با عاطفه تر

 عمل کنید. اگر می خواهید منش دوستاه تری داشته باشید دوستانه تر عمل کنید.

احساسات پس از عمل کردن از راه می رسند.

اشخاص شاد آن چه را که احتیاج دارند طلب می کنند.

همان طور که نعمت ها معمولا از آسمان به زمین نمی افتند, از شکایت کردن نیز چیزی عاید اشخاص نمی شود.

 اگر به ظرب المثل هر چه بکارید همان را درو می کنید اعتقاد دارید پس به جای شکایت کردن به دنبال خواسته

 های خود بروید. این اتخاب شماست. می توانید به همین رویه ادامه بدهید, دیگران را متهم کنید و همچنان

 چیزی عایدتان نشود یا می توانید خیلی راحت آن چه را که خواهید طلب کنید.

اشخاص شاد مشتاق تغییر هستند.

ثابت ماندن و تغییر نکردن مخالف همه قوانین طبیعت است . اگر تلاش کنید که ثابت اتفاق بیفتید, در این صورت

 همیشه ناراحت خواهید بود

اگر اجازه بدهید ترس از تغییر کردن شما را متوقف سازد , با محروم شدن از خواسته های خود موافق هستید

 شما می توانید بر این باور باشید که تغییر باعث آزار اشخاص می شود و در مقابل آن مقاومت به خرج دهید. یا در

 عوض می توانید تغییرات را با آغوش باز پذیرا باشید و معتقد باشید که وجود آن ها به شما کمک خواهد کرد.

 همه این ها بستگی به این موضوع دارد که تصمیم بگیرید کدام عقیده را باور کنید.

اشخاص شاد به خود اجازه شکست خوردن نمی دهند.

شکست به این معنی نست که هیچ گاه به هدف خود نرسید و یا دلیلی بر دست کشیدن از هدف نیست به هدف

 دست نیافتن تنها یک معنی دارد: شما به تمرین و تجربه بیشتری احتیاج دارید و مشتاق اشتباه کردن باشید و

 تسلیم نشوید. اجازه ندهید یک شکست شما را به گونه ای تحت تاثیر قرار بدهد که همه تلاش های خود را از

 بین ببرید و درست مثل یک دونه لذت به خط پایان رسیدن را حس کنید.

اشخاص شاد در زمان حال زندگی می کند.

اگر نسبت به لحظه حال آگاه هستید و در کنار آن منتظر آینده نیز هستید قادر خواهید بود تا از فرصت ها سود

 ببرید. اگر با خودخوری غم گذشته را می خورید چشمانتان به روی امکانات و فرصت های حال بسته خواهد بود در

 عین حال نافع اینده را نیز از دست خواهید داد . زندگی شاد محصول زندگی کردن در لحظه  حال است که اگر از آن

 خوب استفاده بشود تکیه گاه و ضریب اطمینانی برای داشتن آینده ای خوب و فوق العاده است. اشخاص فقط با

 آن چه که امروز انجام می دهند می توانند آینده خود را تحت تاثیر قرار دهند.

اشخاص شاد برای اینده برنامه ریزی می کنند.

انسان های شاد می دانند باید تسلط داشتن بر زندگی را تمرین کنند و بر زندگی خود کنترل داشته باشند تا در

 برابر احساساتی مانند قربانی بودن یا بی دفاع بودن مقاوم باشند. برنامه ریزی در جهت درست انجام دادن کارها

 امری ضروری است نه این که وقت خود را بر هر چیزی که توجه فرد را به خود جلب می کند, صرف کند.

 برای آن چه که برایتان مهم است برنامه ریزی کنید و تصمیم بگیرید تا وقت پول انرژ و منابع محدود خود را برای آن

 صرف کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:42  توسط اسماعيل   | 

من...

ميتوانم قلبي داشته باشم مانند آينه پاك و صاف كه نورانيت عشق الهي در آن تجلي كند .

ميتوانم همه نوع بشر از هر رنگ ، زبان و نژادي را دوست داشته باشم .

ميتوانم غم ها را فراموش كنم و آماده حل مشكلات زندگيم باشم .

ميتوانم آن قدر قلبم را سرشار از عشق و محبت كنم كه ديگر جايي براي كدورت و دلخوري نباشد .

ميتوانم به خاطر همه آن چيزهايي كه خداوند مهربان به من عطا كرده سپاسگزار باشم .

ميتوانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روي زمين باشم .

ميتوانم در مسير رسيدن به كمال و ترقي تنها به هدف خود نگاه كنم ، نه به ديگران .

ميتوانم هرگاه نياز به ممد الهي داشتم ، دستم را به سوي او بلند كنم و از صميم قلب او را صدا بزنم .

ميتوانم به آنچه خداوند برايم در نظر گرفته راضي باشم .

ميتوانم با محبت خالصانه قاب پدرم ، مادرم ، همسرم ، خواهرم ، برادرم ، فرزندم و همه اطرافيانم را شاد و مسرور كنم .

ميتوانم در تصميم گيري هايم از استاد بزرگ يعني تجربه كمك بگيرم .

ميتوانم بدبيني را از خود دور كنم و با خوشبيني به زندگي روي بياورم .

ميتوانم خالص ترين و پاك ترين بشوم و بدون توجه به اوضاع كنوني عالم ، اين گونه باقي بمانم .

ميتوانم با دعا و مناجات خالصانه به سوي درگاه الهي حقيقت را بيابم .

و من ميتوانم اگر بخواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط اسماعيل   | 

يك روز ، سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد . شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپیله نگاه كرد . فعاليت پروانه متوقف شد ، به نظر مي رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و ديگر نمي تواند ادامه دهد . آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد . پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود . آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند . اما هیچ اتفاقی نیفتاد ! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول شد و هرگز نتوانست پرواز کند .

« چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود ، تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند . »

گاهی اوقات ، تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم .                                                      

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:33  توسط اسماعيل   | 

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد . خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند .

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد ، اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده !!! در يک قسمت تاريک بدون حرکت.  چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است .

متحير از اين مسئله کارش را تعطيل و به مارمولک نگاه کرد.

توي اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چه مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!

مرد شديداً منقلب شد.

ده سال مراقبت . چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

نتيجه اينكه : اگر موجودي به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما انسانها تا چه اندازه مي توانيم عاشق شويم ؟

اگر سعي کنيم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:29  توسط اسماعيل   | 

غالباً در زندگی  اتفاق هایی می افتد كه واقعاً از اختیار ما خارج است. فعالیت شركتی كه ما در آن كار می كنیم محدودتر می شود و ما را كنار می گذارد، همسرمان از ما جدا می شود، یكی از اعضای خانواده بیمار می شود، یكی از نزدیكانمان می میرد و یا دولت جلو یكی از طرح های ما را می گیرد و ...

در چنین شرایطی است كه حس می كنیم كاری از دستمان ساخته نیست و نمی توانیم بهبودی در وضع خود ایجاد كنیم.

وقتی راه تازه ای را امتحان می كنیم تمام توانایی هایؤ خود را به كار می گیریم و باز به هدف خود نمی رسیم، غالباً از این كه به كوشش تازه ای دست بزنیم می ترسیم. چرا؟

علتش این است كه از رنج گریزانیم! هیچ كس دلش نمی خواهد شكست بخورد. اغلب ما پس از چندبار تلاش و تقلا نومید می شویم و دست از كوشش می كشیم! و در این وقت است كه شما خود را درمانده می پندارید. اما در اشتباهید. شما قادر به انجام كارهایی هستید كه می توانید از همین امروز شروع كنید. توماس ادیسون می گفت: «من دلسرد نمی شوم زیرا هر اشتباهی كه می كنم مرا یك قدم به جلو می راند.»

اغلب اوقات اشخاص به این دلیل می گویند قادر به انجام كاری نیستند كه در گذشته كارهایی را انجام داده و نتیجه نگرفته اند. اما به خاطر داشته باشید كه گذشته شما با آینده تان فرق دارد. كاری كه دیروز كرده اید مهم نیست، بلكه كاری كه هم اكنون انجام می دهید، دارای اهمیت است.

«جین وبستر» در كتاب «بابالنگ دراز» می نویسد:

«باید برای حال زندگی كرد ؛ نباید به خاطر گذشته ها افسوس خورد و نباید چشم به راه آینده ماند. بلكه باید از همین لحظاتی كه داریم حداكثر استفاده را ببریم. بیشتر مردم زندگی نمی كنند بلكه فقط با سرعت می دوند . آنها سعی می كنند به هدفی دست یابند كه در افقی دور دست قرار گرفته و در گرما گرم تلاش خود به حدی هیجان زده و خسته می شوند كه تمام مناظر زیبای محیط آرامی كه در آن عبور می كنند از نظرشان دور می ماند و بعد وقتی به خود می آیند كه پیر و فرسوده شده اند و در آن زمان دیگر رسیدن یا نرسیدن برای آدم فرقی نمی كند.

برای این منظور كافی است مطالعه ای بر روی زندگی افراد موفق كه در گوشه و كنار ما زندگی می كنند انجام دهید.

بیشتر افراد موفق چندین و چندبار شكست خورده اند ولی با نیروی عظیمی به نام «پشتكار» باز هم دست از تلاش برنداشته اند و موفق شده اند.

یك تصمیم واقعی

خیلی از مردم فكر می كنند افراد ثروتمند و موفقی كه در زمینه ای صاحب شهرت شده اند از اول ثروتمند بوده اند اما این یك فكر منفی است. خیلی ها با وجود داشتن ثروت  بی شمار، بدون فكر و عمل ، تمام دارایی خود را از دست می دهند. افراد موفق یك تصمیم واقعی گرفته اند.

تصمیم می تواند زندگی همه را تغییر دهد. می تواند رؤیاهای ما را به واقعیت تبدیل كند. امور نامریی را به امور مریی تبدیل كند و این كه می تواند ما را به عنوان یك انسان به بیش از آن چیزی كه هستیم تبدیل كند.

از تصمیم گیری غلط نباید بترسیم. هر كسی حتی بهترین افراد هم همیشه تصمیم درست نگرفته اند.بلكه گاهی آنها هم تصمیم اشتباه گرفته اند. به علت این كه موفقیت  نتیجه قضاوت صحیح است و قضاوت درست ناشی از تجربه است و تجربه غالبا چیزی به جز قضاوت غلط نیست.

متأسفانه عده ای وقتی دچار مشكل می شوند دنیا در نظرشان به پایان می رسد و مثلاً تصمیم به خودكشی می گیرند . ولی هیچ شخص یا هیچ مشكلی ارزش آن را ندارد كه به خاطرش دست به خودكشی بزنیم. زندگی همیشه ارزش زیستن دارد و همیشه چیزی هست كه می توان به خاطرش سپاسگزار بود چون می دانیم خداوند بندگانش را دوست دارد. بنابراین چیزی به نام شكست وجود ندارد اگر دست به كاری بزنید كه ظاهراً هیچ نتیجه ای نگرفته اید، دست كم نكته ای می آموزید كه در آینده به دردتان خواهد خورد و آن وقت واقعاً موفق خواهید شد.

پس همه چیز به خود ما بستگی دارد. ما یك زندگی ارزشمند و واقعی در اختیار داریم كه با هیچ چیز دیگر قابل معاوضه نیست. به ما امتیازات و فرصت هایی اعطا شده است كه مسئولیم با توسعه وجود خود بخشی از دینی را كه به گردن داریم ادا نماییم.

«آنتونی رابینز» در كتاب «یادداشت های یك دوست» می نویسد:

دوست من «دابلیو میچل» در یك حادثه وحشتناك موتورسیكلت دو سوم بدنش سوخت. هنگامی كه در بیمارستان بستری بود تصمیم گرفت به هر قیمتی كه شده، راهی برای كمك به اطرافیان خود پیدا كند، صورت او چنان سوخته بود كه شناخته نمی شد. معذلك اعتقاد داشت كه لبخندش می تواند دنیای دیگران را روشن كند و چنین شد. او معتقد بود كه می تواند موجب شادمانی دیگران شود، به درددل مردم گوش كند و به آنان آرامش  ببخشد و چنین كرد. چند سال بعد حادثه دیگری برایش اتفاق افتاد. در یك سانحه هوایی از كمر به پایین فلج شد. آیا امید خود را از دست داد؟

خیر. بلكه توجه او به پرستار زیبایی كه در بیمارستان خدمت می كرد جلب شد. از خود پرسید:«چگونه می توانم دل او را به دست آورم؟»

دوستانش او را ابله خواندند. شاید در دل خود حرف آنها را تصدیق می كرد، با وجود این هرگز از رؤیاهای خود دست برنداشت. دابلیو میچل آینده خود را در كنار این زن بسیار تابناك می دید. بنابراین از فنون جلب توجه و هوش  و شوخ طبعی، روح آزاده ، و شخصیت  پویای خود برای جلب توجه او كمك گرفت و سرانجام با وی ازدواج كرد.

بیشتر مردم اگر در شرایط او باشند برای رسیدن به چنین هدفی كمترین تلاشی هم نمی كنند ، اما او بخت خود را آزمود و زندگیش برای همیشه تغییر كرد.

پس تعلل نكنیم و بدانیم كه ما بهترین افراد برای داشتن یك زندگی عالی هستیم. بنابراین نباید خود را محدود كنیم. با خودتان دوست شوید، بابت اتفاق هایی كه در گذشته رخ داده خود را مجازات نكنید بلكه خود را از مشكلات  برگیرید و به راه حل ها فكر كنید. اهداف و آرزوهای خود را در برگه سفیدی بنویسید و برای آنها زمان معین كنید. باور كنید اگر روزی دوبار در جای آرامی بنشینید و چند دقیقه ای به هدفتان فكر كنید حتماً به آنها دست می یابید. لذت، غرور، هیجان ناشی از رسیدن به آرزوها را احساس كنید و در صفحه ذهن خود جزئیات شگفت انگیز آن موفقیت  را به چشم ببینید و به گوش بشنوید. لازم نیست تنها به خودتان فكر كنید بلكه كسان دیگری را هم كه در زندگیتان نقشی دارند در نظر بگیرید. اگر دلیل كافی برای نیل به هدف های خود داشته باشید واقعاً می توانید هر كاری را در این جهان انجام دهید.

پس به امید آرزوهای شاد برای همه شما

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:26  توسط اسماعيل   | 

لبخند بزن که داستان ختم شود

به پنجره ای باز جهان ختم شود

یک روز تو هم پرنده خواهی شد

این جاده اگر به اسمان ختم شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:4  توسط اسماعيل   | 

بر خاطره ها رنگ فراموش بگیر

نیش است اگر تو فرض بر نوش بگیر

این زخم عمیق بهتر از تنهایی است

ای اینه سنگ را در اغوش بگیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:1  توسط اسماعيل   | 

شب در تنشی دوباره با ماه شکست

شب هیچ که روز هم در این راه شکست

بنیاد زمین و اسمان ریخت به هم

این بغض فرو نشسته هر گاه شکست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:58  توسط اسماعيل   | 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر انکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند ودر قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از ان یکی گزیدم که به جز یکی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیبم اید  که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبادا از ما بدی رسیده باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:20  توسط اسماعيل   | 

سه مرد زیر درخت دراز کشیده بودند.یک بازرگان از انجا عبور می کرد.او به ان مرد ها گفت :هر کدام از شما که تنبل ترین است.به عنوان هدیه به او یک روپیه (واحد پول هند) خواهم داد.

یکی از مردان فوری بر خاست و گفت:روپیه را به من بده من از همه تنبل تر هستم.بازرگان گفت:نه تو از همه فعال تر هستی و هدیه را نخواهی گرفت.

دومی در حال درازکش دستش را دراز کرد.و فریاد زد روپیه را بیاور و به من بده.بازرگان گفت: تو هم همچنین فعال هستی.

سومی در حال درازکش گفت:روپیه را بیاور و در جیب من بگذار.من تنبل ترین هستم .

بازرگان خیلی خندید و روپیه را در جیب او گذاشت ....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:58  توسط اسماعيل   | 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد.کارتنی را به سمت تلفن هل داد.روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع به گرفتن شماره ی هفت رقمی کرد.در همین حال مسئول داروخانه متوجه پسر بود به مکالمه اش گوش داد.

پسرک پرسید:خانم"میتوانم خواهش کنم که کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟

زن پاسخ داد:کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.

پسرک گفت: خانم من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت:از کار این فرد بسیار راضی ام.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم.

در این صورت شما در یکشنبه زیبا ترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.

مجددا زن پاسخ منفی داد.پسرک در حال که لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت.

مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:پسر از رفتارت خوشم می اید.

به خاطر این که روحیه ی خاص و خوبی داری دوست دارم به تو پیشنهاد ی بدهم .

پسرک جواب داد:نه ممنون من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم" من همان کسی هستم که برای این خانم کار میکند ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:9  توسط اسماعيل   | 

نخستین باده کاندر جام کردند

ز چشم مست ساقی وام کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را

شراب بی خودی در جام کردند

ز بهر صید دلهای جهانی

کمند زلف خوبان دام کردند

به گیتی هر جا درد دلی بود

بهم کردند و عشقش نام کردند

جمال خویشتن را جلوه دادند

به یک جلوه دو عالم رام کردند

دلی را تا بدست ارند. هر دم

سر زلفین خود را دام کردند

چو خود کردند راز خویشتن فاش

عراقی را چرا بد نام کردند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:40  توسط اسماعيل   | 

بانوی شرم شعله ور شعر های من

ای با همه غریبه ولی اشنای من

از دور دست کودکی از شهر خاطره

راه امدی قدم به قدم پا به پای من

قسمت کنیم خاطره های گذشته را

خنده بر چشم تو گریه برای من

جاری شده دوباره ببین روی دفترم

ای گریه های بیخبر و بی صدای من

کوشانه ها خم شده از مهربانی ات؟

ای تکیه گاه اشک هاااااااااااااااااای     من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:38  توسط اسماعيل   | 

چند شعر از امیلی دیکنسون

به نقل از :روشنک رضایی

 

از تشنگی اب را می اموزیم

از اقیانوس های که گذشتند خشکی را

از رنج های جابجایی

از روایت جنگها صلح

از یادگاری کپک زده عشق

از برف پرنده


رود خانه ام سوی تو جاری ست

دریای ابی مرا خوش امد خواهی گفت؟

رودخانه ام در انتظار پاسخ است

اه دریا به مهربانی نگاه کن

برایت جویبار ها را می اورم

از هر گوشه که پیدایشان کنم

در یا سخن بگو مرا با خود ببر


خاطره ر وبه روی دارد و پشت سری

چیزیست مثل خانه

اتاق زیر شیروانی هم دارد

برای پس مانده ها و موش

به عمیق ترین سرداب

که معمار شکافش داد

راه دارد

نگاهی کن در اعماق ان

خودمانم پیدا نمیشویم

روحش شاد و یادش گرامی باد


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:56  توسط اسماعيل   |